تبليغاتX
ستاره ی بی فروغ


ستاره اي در دست ، گلوله اي در قلب

 
روزي ، جاي خالي عشق تو در قلبم ، با گلوله اي پر خواهد شد
براي من
كه اندوه هزاران آسمان بي كبوتر را در سينه داشتم
تو ، لبخند آمرزشي بودي.
دستهاي تو ،
عطر سرزمينم را داشت.
در آغوش تو ،
سياوشي بودم كه از صدها دالان خشم و آتش گذشته اشت.
چشمان تو ،
آتشكده اي بود
كه وقتي در آن مي نگريستم
اهورا مزدايي ديگرگونه مي شدم.

براي تو ،
پشت اين ديوارهاي سنگي و سيماني
جهاني ساخته بودم.
جهاني كه تو ، خداي خدايانش بودي
و من پرومته اي كه پادشاه تمامي كوه ها و اقيانوس ها شده بود.
وقتي مرا صدا مي كردي ،
نيروانايي مي شدم
و به هزاران بودا ، تاج و تخت مي بخشيدم.

تو را دوست مي داشتم.
تو را به اندازه ي تمامي چكاوكهايي،
كه در پاييزي بي رويا از باغ خانه ام گريختند،
دوست مي داشتم.
تو را به اندازه ي تمامي پروانه هايي،
كه دختران سرزمينم در دفتر هاي بي خاطره شان خشكاندند،
دوست مي داشتم.
تو را به اندازه ي آن همه صنوبر تبر خورده ،
كه هم سن تنهايي هاي من بودند ،
دوست مي داشتم.

و امروز ،
دلم به اندازه ي تمامي سالهاي عشق و خون سرزمينم ،
گرفته است.

اما روزي پيدايت خواهم كرد.
روزي با ستاره اي در دست
وگلوله اي در قلب ،
به ديدارت خواهم آمد
تا تو ستاره را از دست من بگيري
و به گوشه اي بيندازي
و من آرام آرام
در همان گوشه بميرم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21 توسط ایلقار |

نگاه من

نگاه من:
نگاهی به زمین افتاده بود
بی هیچ نقاب و حجابی
که در آن بپیچد و از بودن منع شود
سایه هایی را می نگریست
که می گذشتند و آرام آرام کم می شدند
و او همه آنها را می شناخت

زمانی
نزدیک ترین لحظه ها را
با آنها زندگی کرده بود

و من:
به دنبال نگاهم می گردم
در لابلای کدامین کتاب
از کدامین شب
در کدامین سرزمین جامانده است؟

نکند قلمم او را به عاریت گرفته!
و من بی خبر از او، بی خبر از نگاهم
هی نوشته ام

وای بر من
اگر او نباشد و به پایان برسد
به کدامین سو خیره خواهم شد؟

اگر آنرا برداشته ای پس بده!
پس بده!
کتابخانه ام خالیست
کتاب هایش همه به یادگاری رفته اند و من
تنها یادگار آخر خویش را
می خواهم تمام کنمُ
نگاهم را پیدا نمی کنم!

دیروز همه سطرها را جابه جا کردم و نیافتمش
خانه تکانی واژه ها نیز
مرا امیدوار نکرد

کجا مرا رها کرده ای؟
در آغاز بودیم یا به پایان نزدیک
نکند از بی رنگی لحظه ها گذشته ای
که من اینگونه در سرزمین خیال
فرو رفته ام
و نترسیده ام

برگرد
دفتر من
با غروب هیچ ستاره ای پایان نمی پذیرد
که نگاهش بکنم یا نکنم
برگرد.


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 23 توسط ایلقار |

باغبانی پیرم ...
که بغیر از گلها
ازهمه دلگیرم
کوله ام غرق غم است....
آدم خوب کم است..
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
وگروهی پکرند
...دلم از این همه بد میگیرد....
وچه خوب آدمی میمیرد....
(دکتر شریعتی)

دلم تنگ است...
خود را به که بسپارم
وقتی که دلم تنگ است....؟
پیدانکنم همدل
دلها همه از سنگ است
گویا که در این وادی
از عشق نشانی نیست
گرهست یکی عاشق.....
......آلوده به صدرنگ است

دیرگاهیست که تنها شده ام.....قصه ی غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است....بازهم قسمت غمها شده ام
دگر آیینه زمن بی خبر است....که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم....همدم سردی یخها شده ام
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 19 توسط ایلقار |

بازهم بهار تازه ای رسید ومن هنوز
پای خسته را به برف سال پیش بسته ام
دست من بگیر خسته ام....
از این وفور نامرادی ونبود مرد
مردم ای پیاده ها! شما...شما...شما...
انتهای جاده ی سکوت را به من نشان دهید
راه رفتن از هبوط
را به من نشان دهید.....



***************************

در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ، کجا!!!

ندیده ای مرا ؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 21 توسط ایلقار |

برای تو می نویسم...

 براي عزيزي که ميراث عشق را از او به يادگار دارم.....دير زمانيست مي خواهم برايت بنويسم.... ميخواهم همه ي حسم را براي نوشتن به کار گيرم اما اين حس جديدي که وجودم را احاطه کرده رخصت نمي دهد با فراغ بال برايت بنويسم.

 خود ،خوب ميداني  دیر زمانی است بيش از پيش دل سپرده ي يارم. هنگام نوشتن چشمان زيبا و نجيبت را به ياد مياورم و نوشتن را کنار ميگذارم. چرا که دوست دارم چهره ي زيبايت را در ذهن مجسم کنم و با خيالت تنها باشم.

 آنقدر نگاهت کنم که شايد جبران اين دوريها شودکه البته نمي شود و اي کاش بودي ...هميشه بودي که بهار زندگيم را در چشمان پر مهرت جستجو ميکردم. چند روزيست بهار را از چشمان تو طلب ميکنم. من هم چون تو دست نوشته ات را مي بينم ،ميخوانم ، مي بويم و عاشقانه دوست ميدارم ، و عطر وجوديت را از برگ برگ دفترم استشمام ميکنم و با خود ميگويم اي کاش قبل از ديدنت تمام دفترم را پر کرده بودم که تک تک برگه هايش به عطر پر مهر وجودت آغشته مي شد.

 باور کني يا نه هنوز افسوس مي خورم چرا هنگام خداحافظي آنقدر نگاهت نکردم که براي يک دوره دوري ديگر شايد توشه اي باشد . چرا آنقدر نگاهت را نبلعيدم که هنوز تشنه ي عکسهايت هستم.....گمان ميبردم شيرين زماني که ببينمت اين التهاب درونيم فروکش مي کند اما دلي که به امانت به دستم سپرده بودي با ديدن نيمه ي گمشده ي خود بيش از پيش شعله ور شد. حق هم داشت.  سالهاست  از تو دور بوده است و دست کم من خوب مي فهمم دردش را ،درد دوري ....

 باور کني يا نه... باور نمي کنم حس کردن هرم نفسهایت را.... و شايد ايثار تن سوز نجيب دستهایت را......

اما يک چيز را ديگر خوب باور دارم...

 بدون هيچ ترديد و هيچ شکي ، دوستت دارم.... . ,   

اي فر و شکوه همه ي شادي هايم.....     برای همیشه از تودورم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 13 توسط ایلقار |

عشق دروغ

آغاز عشق، قیل و قال دل دروغ بود
عشقت دروغ، کل حقایق دروغ بود
دستت نوشت : عاشق توتنها و هر کجا
دست ظریف و خط شقایق دروغ بود
افسانه بود؟! مهر تو بر دل چه سان نشست؟
آن لحظه ها، کل دقایق دروغ بود
حالا عبور می کنم از هرچه بود و هست
از هرچه چشم های مرا بر دل تو بست
روزی دلت برای دلم تنگ میشود
صدها دریغ، قلب منم سنگ می شود
شاید به سنگ بودن خود شرم می کنی
ازسرد بودن قلب خودت شرم می کنی
احسان روزهای قدیمی، مرا ببخش
ای آرزوی آن دل صمیمی، مرا ببخش
بعد از تو باز خاطره تکرار می شود
مثل طناب بر تن من دار می شود
یادش بخیر عشق تو تنها امید بود
دیگر گذشت، عشق تو انکار می شود
آن كس که رفت، پیش خودش کم کسی نبود
دلدادگی رسم زمان است، تکرار می شود
اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه
غیر از تو نیز بر همه اجبار می شود
چشمان مست، خواب کسی را به هم نزد
وقتی که رفت، چشم تو بیدار می شود

 کامنت دوست عزیزم ( یاد دوران دانشجویی بخیر )

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 17 توسط ایلقار |

زیر سایهِ چشم تو

آن شب زیر سایهِ چشم تو .....
                              گرمای عشق می بارید !

   آن شب دستهای من به آسمان پیوند می خورد ....

                              و گونه های تو به باران !
سرخی گونه هایت رنگ و بوی بهار داشت ....

                    و سیاهی  چشمانت

       سپیدی چشم های مرا  ملامت نمی کرد !

                  آن شب حتی خدا هم
                                  به حال ما غبطه می خورد !

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 19 توسط ایلقار |

شباي رفتنه تو

شباي رفتنه تو
شباي بي ستاره ست
ببين که خاطراتم
بي تو چه پاره پاره ست

با هر نفس تو سينه بغضه تو تو گلومه
با هر کي هر جا باشم عکسه تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم براي اون شبامون
کاشکي که اون عشق بشينه دوباره تو دلامون
چي ميشه برگردي بازم به روزاي گذشته؟
هواي پاييزي چرا تو عشقه ما نشسته؟

شباي رفتنه تو
شباي بي ستاره ست
ببين که خاطراتم
بي تو چه پاره پاره ست

سپردي عهدمونو بدسته بادو بارون
منو زدي به طوفان خودت گرفتي آروم
قهره تو رامو بسته غم دلمو شکسته
تو اين صداي خسته ياده تو پينه بسته
غم دلمو شکسته

شباي رفتنه تو
شباي بي ستاره ست
ببين که خاطراتم
بي تو چه پاره پاره ست

غرو به باز دوباره شب تو يه انتظاره
ابر تو نگام نشسته خياله گر يه داره
اسمه تو فريادمه درد تو صدام ترانه
خنده آيينه تلخو بي تو پر از بهانست

آخ که چقدر تنگه دلم براي اون شبامون
کاشکي که اون عشق بشينه دوباره تو دلامون
چي ميشه برگردي بازم به روزاي گذشته؟
هواي پاييزي چرا تو عشقه ما نشسته؟

شباي رفتنه تو
شباي بي ستاره ست
ببين که خاطراتم
بي تو چه پاره پاره ست
نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10 توسط ایلقار |

نگاه ساکت باران

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد .

 ولی باران نمیداند که من 

دریایی از  دردم .

 به ظاهر گر چه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم .

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 13 توسط ایلقار |

پی باران

دلسوخته ای که باز می گشت...از سفر...

سخت اشک میریخت...

  و نگاهی که نشانه گرفته بود این روز ها را...

    خنده ها را...بغض ها را...درد ها را...

     و درد عاشقی زیباست...

      من از فاصله بیزارم،مثل تو...

    من بیتابم،مثل تو...

    من ساده ام،مثل تو...و

                   من عاشقم...مثل تو...     

                   من پی باران میگردم...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17 توسط ایلقار |

یک آغاز بی پایان ....

یک آغاز بی پایان ....
 

از درختی تکیده

از برگ ریزانی خسته

از قصه ای ناتمام

                   از کجا آغاز کنم .........گفته های ناگفته را ...

 دل به دریا زدن

همچو دریا شدن

دل دریایی داشتن

                 از کجا آغاز کنم ...........لحظه های نشکفته را...

 ماندنی سوگ وار

بودنی چون خزان

هستی ات هامون

           از کجا آغاز کنم................. طعم شیرین  واژه را...

 چیزهای  آزار دهنده

روزهای کرخ کننده

دوست های جداشونده

            از کجا آغاز کنم.......... شور شیدایی نغمه ها ی عاشقانه را ..  

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19 توسط ایلقار |

می باریم...

هیچ کس صدای گریه باد را نشنید

در میان جزر و مد ِچشمانت...!!

هنگامی که دعوتم کردی

به بارش٬

چه می دانستی

درپس هزاران سال سکوت من٬

تو نیز جاری می شوی...!!!

بارانی که نیمه شبمان را تَر کرد

سکوت ِمرطوبی بود که

 در بغض هایمان جا خوش کرده بود!

می باریم...

من

تو

آسمان

برهنه یم...

من

تو

آسمان

...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12 توسط ایلقار |

بی تو

بعد از تو از کدام دریچه

                        آسمان را به تماشا بنشینم

 و با کدام واژه عشق را معنا کنم

 بی تو

همه ی فصلها خاکستری

و همه ی ستاره ها خاموشند

کیفر شکستن دل من چند جاده غربت

و چند آسمان تنهایی است

باور کن

من هنوز هم

به قداست چشمان تو ایمان دارم.

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 16 توسط ایلقار |


من صبورم اما . . ......

 به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

 یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما . . .

 چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

 مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

 من صبورم اما . . .

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

 بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ،

 از شب متروک دلم دور کند. . .

می ترسم .

من صبورم اما . . .

 آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست !!!!


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9 توسط ایلقار |

اگر چه زمستان بود

يک بار ديگر نقل جمال آن گل را سينه به سينه می‌سرايم

آواز بلبلان در انتظار بهاررا در سراسر زمستان منجمد بی‌روح نجوا میک

و اينک سخن جاری شدن اشک

به چشمه های تشنه ، با انتظاری خسته و دلی شکسته می‌نگرم

وشوق در پشت ديوارهای غمزده با سکوتی از هجران عشق سرگردان است

.....

شمعی افروخته!

مشتعل تر از شعله های عشق

.....

و آنقدرمی‌سوزم که از سوختنم

ابری پديد آيد

تاچشمه های تشنه وجود مرا

بسان رگبارهای بهاری جلا دهد

و به صميميت باران نزديکتر کند

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 10 توسط ایلقار |

قانون عشق سنگین است...و من تنم می لرزد...هر لحظه...هر روز...و قمار زندگی را میبازند...هرشب...هر روز...و من به خود نمی بالم...از این شب های بی روز…وهیچ نمانده برای من از دیروز...و انگار سقوط هدیه میکنند و به شکست ها می بالند و قلم در مانده میشود از لغزیدن به روی سپیدی کاغذ...و شاید سیاهی قلم...پلیدی درون...خم شدن زانوها...شکستن دل از شکست ها...چشم های همیشه نگران من...نگاه آلوده ی آدم ها...و من خسته ام از آدم ها...خسته از رنگ و وارنگ ها...خسته از نیرنگ ها...و چه ابرهایی که گذشتند...چه عبرت هایی که نگرفتند...و سرشاخه هایی که نابود میشوند و ریشه ای که هست در زمین عشق...و من باز تنم می لرزد...و اشکی که حلقه میزند در چشمان کم سوی من...و پیامی نیست در راه...نگاهی نیست پشت سر...کسی مرا نمیخواند...هیچکس...

از خویشتن خبر ندارم...از آرزوهای محال ...از آن همه فکر و خیال...ازآن چهار دیواری کوچک...سقف های کوتاه...دیوارهای شکسته از درد...آه میکشد بر من همین زمین...این عشق...آرام نمیشوم...تو آرام باش...گوش کن...به دردٍ دل من...صدایی انگار نیست...نگاهی مرا نمیخواند...و بغض گلوی من...شهادت میدهد از سنگینی شکست ها...از درماندگی...از آن اشک ها...دردها...ثانیه ها...سالها...آن نیمکت های تنها...آمد ها...رفت ها...رازها و روز ها...آن برگ ها...پاییزها...

میشنوی همسفر من؟

نگاه کن...به من...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17 توسط ایلقار |

نگاهم کن …

آرام آرام می آید

تولد دختری از جنس نور

تولد عشق

آری

یادم هست!

آن روز که چشم

به دنیای پوچ آدم ها باز کردی

چشمان تیره من

به دنبال نگاه زیبای تو بود

و قلب پاک تو انگار با من بود

و صدایی که در گوش آسمان می پیچید

دخترکی پاک چون فرشته ها

به زمین هدیه شد

و من آرام گریستم

انگار میدانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

و میدانستم که نگاهت

روزی خرابم میکند ...

 شب تولد تو بود و من

ترانه ی طپش های قلب عاشق خویش را

تقدیم سال های تنهایی تو میکنم

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9 توسط ایلقار |

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است



پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است


و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.


تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،


خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛


معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.


خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست


. و برآنی که شکست خورده ای


و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.


خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.


خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟


تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای


و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.


پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.


و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.


تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.


راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،


که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

****************تقدیم به ........**************

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16 توسط ایلقار |

خداحافظ

 
حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو سال را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
بوسه بزنم

خداحافظ
 
 
 
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13 توسط ایلقار |

من ... تو ... یک سیگار

 
 

 تو را دود میکنم

مثل توتون خوش عطری

که به حلقم آتش شده بود

هر پک که به ته مانده های تو میزنم

داغی عبوسی

تنم را بخار میکند

عطر تو با عطر پیراهنم عجین

خاکسترت روی دامنم

طعم تلخی بر جای تو مانده

از لای لبهای کبود

دودت میکنم

دورت میکنم

 

 

                                                               فانی ماندنی

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19 توسط ایلقار |

یک روز

در معبر بادهافریاد کشیدم

و از لحن بارانی که بارید

فهمیدم :

تو نخواهی آمد

تو نخواهی آمد

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21 توسط ایلقار |

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19 توسط ایلقار |

واژ هایم  در دم فصل بهار

رنگ میگیرد بیادت سبز سبز

بر سر شاخ محبت ، عشق من

باز دارد صد شکوفه رنگ رنگ

در دلم اوج بهارانی زعشق

دردرون همواره یادت با وجود...

من ترا در سبزی زیبای فصل

در همان آبی  شفاف سما

در تمام لحظه های عاشقی

در پروبالی که زد دل  در وفا

با تمام  قلب خود عاشق شدم!

واژه  تکرار من نام تو شد

همچو ماهی مانده در دریای عشق

اشک چشمم غرق دریای تو شد

اینک ای زیباترین شور بهار

سال نو با نامت آغازی گرفت

قلب عاشق باز پروازی گرفت

همچنان در راه تو چشم انتظار

هر طپش در سینه آوازی گرفت

تا کجا بینم ترا بار دگر

در میان حلقه های سبز عشق

در میان شاخساران بهار

در میان باغ رویائی زعشق

همچنان چشمم ترا جوید ترا

ای تو تنها واژه ی تکرار عشق

ای تو تنها واژه ی تکرار عشق

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11 توسط ایلقار |

نشد

نشد

 

چه قد گریه کردم بمونی، نشد            چه قد بغض رفتن گلوتو گرفت

چه قد آرزو گریه شد، رفتی و                 تموم تنم رنگ و بوتو گرفت

چه قد تو چشِ کوچه باریدم و                   تموم شبا رنگ ماتم گرفت

یه عمر حرف بود و یه دل درد دل            ولی تا نوشتم "تو" گریه م گرفت

 

                      همین اشکا رو باور کن نگو درداتو می شناسم

                      نگو حرفامو می فهمی، نگو دلواپسی واسه م

 

             نگو اون همه گریه کافی نبود، نگو رسم دنیا تلافی نبود

            نگو عکس من توی چشمای من، خیالِ کسی که می بافی نبود

          کدوم بوسه ها رو؟ کدوم گریه رو؟ کدوم پرسه ی ترسو یادت میاد؟

               هنو یادته وقت رفتن که تا که گفتم خدا... گریه مهلت نداد؟

 

                       همین اشکا رو باور کن، نگو درداتو می شناسم

                         نگو حرفامو می فهمی، نگو دلواپسی واسه م

 

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16 توسط ایلقار |

خنجر ستارگان

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.

***

شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است

********

***

شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

 زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

 

با چشمان تو

 مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16 توسط ایلقار |

ایستگاه

قطار مي‌رود
   تو مي‌روي
   تمام ايستگاه مي‌رود

    و من چقدر ساده‌ام
      كه سال‌هاي سال
       در انتظار تو
      كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
      و همچنان
        به نرده‌هاي ايستگاه رفته
   تكيه داده‌ام!
 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10 توسط ایلقار |

آغاز

 

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

- آغاز گردان !

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14 توسط ایلقار |

عاشقانه ها

 رفتن...

هنگام رفتن
در
چشمان عشق نگریستن
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
که پای رفتنت سست می شود
ورفتن را مرگ می پنداری
پس چشمانت را ببند
وپا در جاده بگذار
وهمیشه به یاد داشته باش
گاهی وقت ها برای بودن
باید رفت...

*********************

عاشقانه

نهالی در ذهنم
 داسی در دستم
 شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
 غمی بر چشمم
 آفتابی در اندیشه ام
 رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم

*********************************

ترانه را در سکوتم بشنو
 نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان

*******************************

در امتداد غروب چشمهایم طلوعی دوباره اش
در بستر شکسته ی بازوانم پروازی باش
بر اصوات مرده ی لبانم قناری ها و جیرجیرک ها را و سهره ها را رها کن
با گامهایت بر سنگفرش سینه ام رقصی پر شکوه را آغاز کن
و مرداب دلتنگی ام را پر کن از شکوفه ها ییکه میوه خواهند داد
************

اشعار از ساناز کریمی و شاه محمدی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14 توسط ایلقار |

برای تو

تنهايم مگذار،

من به تلاطمي كه طوفان حضورت در درياي وجودم ايجاد مي كند،

محتاجم.

براي داشتن موج هاي مرتفع عشق،

براي حيات،

بايد در كنارم باشي.

مي دانم گاهي وقتها دير به دير برايت مي نويسم،

دوست دارم حرفهايم در دلم جمع شود،

آنوقت،

از ميان آنها بعضي ها را برگزينم

و برايت ... .

دوست دارم جمله ام ناتمام بماند،

باورت مي شود هيچ كلمه اي نيست تا احساس مرا در مقابل تو بيان كند.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11 توسط ایلقار |

چه بنویسم

همه جا تاريك است،

نمي بينم كه چه مي نويسم،

اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم،

از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ...

براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ...

به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم،

حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است،

هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است.

آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم.

دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم،

دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند و من هم به آنها بي اعتماد شده ام

********************************

در زندگي دو جنس را شناختم،

جنس خداي خويش را و جنس ترا، ديگر هيچ.

امروز زير نور خورشيد، زير سقف آسمان، زير پرتو نور خدايمان،

نشسته ايم،

و نگاههايمان قول مي دهند حضور را،

و دل هايمان گواهي مي دهند كنار را،

 

 *******************

 

روزگارم هم ...

دفترم بوي او را ميدهد. مانند تمام زندگي ام. مانند روياهايم. مانند نوشته هايم.

دفترم او را به خاطرم مي آورد.

كسي كه خودش را مهربانترين آدم روي زمين مي داند سالهاست كه تنهاترين آدم روي زمين هم هست.

اين يادداشت تمام خواسته هاي زندگي من است.

اينكه كسي بگويد دوستم دارد. نداند. نيابد. نشناسد و كاري هم به باور كردن من نداشته باشد.

قبول كردن من برايش مهم نباشد. اين براي تمام زندگي ام كافي است. تمام آن چيزي كه من از او با تمنا مي خواستم.

قلبم براي تو مي تپد. اين را كاملا در سينه ام احساس مي كنم.

دفترم بوي او را مي دهد. روزگارم هم. زندگي ام هم. آينده ام هم.

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9 توسط ایلقار |

*
*
*
*
*
*
*